Friday, July 07, 2006

سلام من نيما هستم 22 سالهراستش ماجرا بر مي گرده به 2 ساله پيش كه دختر خالم كه خيلي همديگر رو دوست داشتيم و قرار بود هر وقت كارامون رو به راه بشه با هم ازدواج كنيم ٬ ديگه خسته شده بود و پافشاري بيشتري رو ازدواج داشت ولي من هنوز خيلي كار داشتم از يه طرف درس از طرف ديگه كار نيمه وقت كه البته صرفا براي آشنا شدن با محيط بود و جنبه مالي اون چندان ارزش نداشت .البته اينو بگم كه نه من نه دختر خالم تا حالا سكس نكرده بوديم و مزشو نچشيده بوديم تقريبا هم از اين لحاظ سرد بوديم و زياد توجه نمي كرديم تا اينكه يه روز اون با خوانوادش يه دعواي سخت مي كنه سر ازدواج با من كه تا به امروز هم نفهميدم چرا ؟ خلاصه ساعت 12 شب خسته از سر كار داشتم ميومدم خونه كه تا كليد انداختم ديدم رو مبل بغل مادرم نشسته و داره گريه مي كنه تا آرومش كنم و صورتشو بشورم و بفهمم قضيه از چه قرار بوده نيمساعت طول كشيد . بيچاره شام هم نخورده بود و منتظر بوده تا من بيام . خلاصه با هزار دوزوکلک یکم خندوندمشو باهاش بازی کردم درحالیکه داشتم از خستگی میمردم بعدشم مثل بچه ها بلندش کردم بردمش تو آشپزخونه با هم شام خوردیم بعدش یه کم سره این موضوع با مادرو پدرم صحبت کردیم بعد رفتیم تو اتاقه من خوشبختانه فردای اون روز جمعه بود و میشد با یه فنجون قهوه تا صبح هم بیدار موندتا اومدیم توا تاق سری منو بغل کردو گفت نیما من تورو نداشتم چیکار میکردم؟ اینو که گفت من به فکر فرو رفتم راستش تو این مدت که سره کار میرفتم اصلا دوست دارمو این حرفا برام معنیشو از دست داده بود و وقتی اینارو از زبون عشقم میشنیدم برام شیرینی و تازگیه بار اولو داشت منم سف بغلش کردم و یه مدت تو همین حالت بودیم بعد بغل هم نشستیم و جفتمون به زمین خیره شدیم یه 5 مین که گذشت من میخاستم فضارو عوض کنم سرمو اوردم بالا دیدم داره اشک میریزه گفتم باز چی شده در حالیکه صداش میلرزید گفت نیما من میدونم اخر نمیذارن ما به هم برسیم منم عصبانی شدم و در حالیکه داد نمیزدم و فقط یکم مدله صدامو خشن کرده بودم گفتم من همه چیم با هم قاطی شده تو هم هی اعصابه منو خورد کن اونم کمی جا خورد و سری خودشو جمو جور کرد و دوباره به فکر فرو رفتیم یه دفه با لحنه عجیبی گفت نیما جان من سریع رومو کردم طرفش دیدم چشمای درشتو زیباش حالته خماری و شهلا پیدا کرده گفتم جانم گفت انقد دوستم داری که هر چی بگم قبول کنی؟ با تردید گفتم اره گفت پس یه چیزی میگم نه نگو گفتم بگو گفت بیا تیره خلاصو ول کنیم با اینکه منظورشو فهمیدم گفتم چیکار کنیم؟ گفت بیا زندگی رو از همین الان شروع کنیم بیچاره از شدت هیجان نمیدونست منظورشو چطوری بیان کنه منم نمیدونستم چیکار کنم بهش خیره شده بودم که یه دفه بازدمه نفسشو تو صورتم حفظ کردم واز گرمی اون یه چیزی از فرقه سرم تا انگشتای پام سرازیر شد یه حالتی مثله خوابرفتگی صورتشو به من نزدیک کردو گفت نظرت چیه عزیزم؟ منم گفتم هر چی تو بگی عزیزم و همین کافی بود تا ظرفه یه لحظه لبامون به هم بچسبه همدیگرو سفت بغل کرده بودیم و بوسه بر لبهای زیبای همدیگه میزدیم گرمی لباش و شیرینیه اونا یه احساسه خوبی به من میداد که بهش میگن عشق اونم همن نظرو داشت. بعدش خواستم پاشم که گفت عزیزم این اسمش تیره خلاص نبود منم کمکم دستام یخ شده بود و خوابو خستگیو همه چیز از سرم افتاده بود خودش خوابید رو تخت و منم خوابیدم روش دوباره از هم لب گرفتیم ولی این بار وحشیانه تر داغی سکس (حشر) جفتمونو فرا گرفته بود و وقتی از روش بلند شدم و سریع لباسامونو دراوردیم یه بوی مروب مثله عرق از تن چفتمون میومد اون از شدت حرارت کامل لخت شد من یکم خودمو نگه داشتمو شورتم پام بود که یهو همچین با قدرت شورتمو کشید پایین که در جا هم شورتم نزدیک بود پاره بشه هم خودم سریع کیرم راست شد تازه متوج هیکلش شدم که قبلا هم دیده بودم ولی اون شب یه مزه ی دیگه داشت قدش 178 بود 79 کیلو بود با تنه سفید و سینه های درشت باسنش برامده بود ولی تاقجه نبود برامدگیش صرفا بخاطره گودیه زیبای کمرش به چشم میومد خلاصه من همینطور ایستاده بودم که یهو کیرمو کرد تو دهنش انقدری حرارتی شده بود که همه ی کاراش وحشیانه بوداون لبای نازکو کمرنگش رو کیرم بالا پایین میشد و منم تو یه دنیایه دیگه سیر میکردمبا اینکه بار اولش بود ولی خوب کار میکرد چون حداقل قبلش 100 تا فیلم سکسی با هم دیده بودیم نفس داغش از راه بینیش به کیرم می خورد بعدش اون خابید و من رفتم پایین که کوسشو بلیسم کسشهم سفیدو خوشبو و با لبهای کوچک بود و شیو شده تا دو سه تا لیس زدم اهش در اومد خوشبختانه اتاقه من با بقیه اتاقها خیلی فاصله داشت بنابراین اگر داد هم میزد خیالی نبودخلاصه بعد از یه مدت لیس زدن خودش گفت بسه دیگه بیا شروع کن اروم کیرمو گذاشتم لبه کسش خودشم به دستاش تکیه داده بود و داشت میدید ترسیده بود و بلند نفس میکشید گفتم نمیترسی که با علامته سر گفت نه منم کمکم کردم تو یهو مقدارش از دستم در رفت وتا ته رفتش تو یهو چشماشو بستو دستاش از زیرش ولش و خوابید رو بالشو یه صدایه ضعیف مثله ناله از گلوش اومد بعده 1 مین چشماشو باز کرد گفتم خوبی با یه خنده ی شیرین گفت اره ادامه بده منم یه لحظه کیرمو دراوردم تا پوزیشنمو درست کنم که دیدم کیرم خونیه برای همین دوباره کردم تو تا نبینه و اروم شروع به تلمبه زدن کردم باز دوباره اهو اوهش بلند شد و منم کمکم داشتم به اخره کاره میرسیدم که دیدم یه اهه بلند کشید و با دستاش سفت بازوهای منو گرفت و بدنش یه جوری شد انگار داره میلرزه و توی کسش داغ و ابش از بغله کسش ریخت بیرونمنم یه اه کشیدم سری کیرمو درا وردمو خودمو رو ملافه خالی کردم و با سر سقوط کردم تو بالش تازه یادمون اومد چقدر خسته ایم و خوابمون میاد و یادمه هی حرفای سکسی و عشقی میزدیم تا خوابمون برد و یه احساسه خوب و یه حاشیه ی امنیت داشتیم که ماله همیم با نوازشهای انگشتای ظریفو کشیدش از خواب بلند شدم ساعت 4 ظهر بود شاید اگر به چشمهایه ما نگاه میکردی چیزی جز عشق نمیدیدی اینم از داستانه من و عشقم که با کاره اون شب ماله من شد و زمستون عروسیمونه .